على اكبر دهخدا
734
امثال و حكم ( فارسى )
خركى بار كرده است . بيش از حد خورده و از آن روى سنگين شده و بتعب افتاده است ، نظير : خوارزمشاه بخنديد گفت سالار دوش بار بيشتر در جاى كرده است . ابو الفضل بيهقى . خركى را بعروسى خواندند * خر بخنديد و شد از قهقهه سست گفت من رقص ندانم بسزا * مطربى نيز ندانم بدرست بهر حمالى خوانند مرا * كاب نيكو كشم و هيزم چست . خاقانى . نظير : خران را كسى در عروسى نخواند * مگر وقب آن كاب و هيزم نماند . نظامى . خر را كه بعروسى مىبرند براى خوشى نيست براى آبكشى است . امامها تلقى امة عملها . خاله را ميخواهند براى درز و دوز . خرگايم و نرگايم و آنگاه چنين زشت ! * ( . . . ويحك كه ترا بار خدا اينهمه خر كرد . ) قاآنى . حرامخورى آن هم شلغم ! خر گچى روز جمعه از كوه سنگ ميآورد . ضعفا و زيردستان را هيچگاه آسايش نيست . خر گنگ بهتر از گويا . * ( اگر خرى دم از اين معجزه زند كه مراست دمش ببند كه . . . ) خاقانى . خرگوش هرمز را سگ هرمز گيرد . تمثل : كه خرگوش هرموز را اى شگفت * سگ آنولايت تواند گرفت . نظامى . نظير : شغال بيشهء مازندران را * نگيرد جز سگ مازندرانى . رجوع به : آهن آهن را . . . ، شود . خرما از كاناز برآوردن . صاحب برهان كاناز را بن خوشه خرما معنى ميدهد . ظاهرا شعر ذيل رودكى معنى شبيه خار از پاى يا پاى از گل برآوردن ، دارد : من از آن آمدم به خدمت تو * تا برآيد رطب ز كانازم . رودكى . خر ما از كرگى دم نداشت . از بيم زيانى بزرگتر از دعوى خسارت پيشين گذشتم . خرما ببصره بردن . تمثل : هركس كه برد به بصره خرما * بر جهل خود او دهد گواهى . سنائى . احمق بود كه عرضه كند فضل پيش تو * خرما ببصره بردن باشد ز احمقى . امامى هروى . « 1 » ميآورم سخن به تو كرمان و بصره را * بر رسم تحفه زيره و خرما همى برم . ابن يمين . مثلت هست چو تاجر كه رود از پى سود * بسوى بصره و سرمايه ز خرما كرده . ابن يمين . نظير : خرما به هجر بردن .
--> ( 1 ) اين بيت بنام مختارى نيز ضبط شده است .